تبليغاتX
راهی به لایتناهی
 
دوران عجیبی بود
انگار در دو راهی بودن و نبودن ، در دو راهی جستجو، بین شک و تردید.
سوالی که همیشه هزار بار از خودم می پرسیدم: آیا این راه حقیقیه؟ آیا این راه کشف خداست؟ آیا...آیا...آیا

زمانی نسبتا طولانی گذشته از آتش سوزان درون من از برای خدا
امروز به آسونی به گذشته لبخند می زنوم به تمام شب بیداری ها، اضطراب ها و نگرانی که شاید هنوز هم همبسترم هستند نگاه می کنم
اما دیگه به بود و نبود حقیقت فکر نمی کنم ، و نه حتی به اینکه در این راه طولانی من کجام یا به کجا می رم ، نه به این دلیل که فراموش کردم، بلکه هزار بار آشفته ترم ، نه به این دلیل که درگیر زندگی شدم ، بلکه هزار بار آزاد ترم
تنها به این دلیل که دیگر برای من راهی متصور نیست و نه نگرشی به نهایت. تنها هست زندگی ، عشق، مبارزه مثل افسانه ها با روزمرگی ها، و حسی از دلتنگی دم غروب روی بلندی یه کوه، وقتی به دریای زیر پات نگاه می کنی

تازه درونم می فهمد وقتی اک (عشق یا هر چه بنامیش) به من می گفت: فقط باش

آری من فقط هستم و دیگر هیج نیست جز حسی از بودن ، عشق و عشق و عشق . . . . . .
نوشته شده توسط مگه فرقی هم می کنه ! در یکشنبه 1386/10/16 |
 
گاهی زندگی به آدم ثابت می کنه که زورش خیلی زیاده

!

نوشته شده توسط مگه فرقی هم می کنه ! در چهارشنبه 1386/07/25 |
 
از دورن طوفان مي آيم، نه فكر كني از فراسويش، از درونش، از مركز آن

از عشق گفتم، خنديدند؛ گفتند نمي داني قدرت چيست
از كنار خط قدرت مي آيم، آنجا كه نگاه تيزشان عمقت را مي شكافد

از زيبايي گفتنم و لذت؛ گفتند نمي داني
از كنار آغوش وحشي زني مي آيم كه كالبدم را مي سوزاند

از خدا گفتم، گفتند پوچ است و نيست
از عمق تنهايي و خلاء هيچ مي آيم
آري از درون طوفان مي آيم

در لحظه لحظه هاي بودنم
در تمام تنگ نا هايي كه رهايي مي ناميشان
در دردها
لذت ها
قدرت ها


راه سختي مانده در پيش




هيچ نبود جز (‌‌‌ آ ن )




بركت باشد
نوشته شده توسط مگه فرقی هم می کنه ! در سه شنبه 1386/03/01 |
 
بینهایت ها ست که بینهایت جوینده در کنار رودخانه ای به نام زندگی در جستجوی حقیقتی اند که شاید در بودنش نیز مشکوک اند

افسانه ها از درون واقعیت و یا از دنیا های ذهنی افراد شکل گرفته اند به گونه ای که یافتن تفاوت وجود آنها کاریست شاید بیهوده

راه خدا با جنون همراه است گاهی
سالها می گذرد
زندگی ها می گذرند

به دنبال چه می گردیم؟


چرا ؟

در پس سکوت است و در فراسوی خلاء که خدا را می یابیم و خود را

برای عشق دیر است اما این تنها چاره است

رهروان در جستجوی عشق
در جستجوی خدا از برای امنیت از برای رهایی از برای قدرت طلبیده شده در ناخودآگاه

وقتی فریب امنیت شکست ، توهم قدرت اصلاح شد ، و عشقی نماند آنگاه است که خدا ظاهر می شود
و مهم نیست تو در کدام سو هستی ، در کفر یا روشنایی ، وقتی تهی شد پر می شوی از خدا و دیگر هیچ



اگر در جستجو اید
اگر می طلبید
پس بروید
انتظار از برای امداد غیبی تا بینهایت ادامه دارد

پس بروید





( خیلی ها دنبال یه معجزه اند ، دنبال یه نور که از آسمون بیاد و همه چیزو درست کنه. این اتفاق فکر نکم به وقوع بپیونده ، اگر به راستی جویندگان خداییم پس با تمام وجود تلاش کنیم و راهنمایی نخواهیم مگر از خودش -- امیدوارم منظورم رو رسونده باشم )
نوشته شده توسط مگه فرقی هم می کنه ! در شنبه 1385/10/09 |
 
تقاضای دریافت کتابها بالاست
امکان ارسال برام تو این شرایط محیا نیست
سعی می کنم بزارمشون تو یک سایت برای دانلود
نوشته شده توسط مگه فرقی هم می کنه ! در یکشنبه 1385/10/03 |
 
نزدیک اهوازم

 

برگشتنم با خداست

 

مدتی مرا ببخشید بخاطر نبودنم

 

برای همگی

برکت باشد

نوشته شده توسط مگه فرقی هم می کنه ! در دوشنبه 1385/07/10 |
سلام

۳۷ جلد از کتاب های اک روی ۴ تا سی دی موجوده

مجانی هم هست فقط باید ۴ تا سی خام بخرین

 

اولا  ً سعی کنین خودتون پیدا کنین اگر هم نتونستین آدرس رو به میل زیر بدین تا براتون صلواتی پست کنم !

 

اینم اون سورپرایزی که گفتم

 

Iranseckankarvahana@gmail.com

نوشته شده توسط مگه فرقی هم می کنه ! در یکشنبه 1385/06/05 |
و عشق صدای فاصله هاست

یکی از اصلولی که یک انسان باید یاد بگیره توانایی قرار دادن خودش در وضعیت یک مجرا خداست
برای رسیدن به این حالت هیچ تلاش خودآگاهانه ای نیاز نیست
این عمل با آگاهی به طور خاصی تضاد داره
یک مجرا فقط هست و تنها عمل می کنه بدون هیچ گونه انتظار یا تصمیم از برای آینده یا خویش
مجرا خودش رو به روح الهی می سپاره در این حالت زندگی شخص چون قایقی در میان طوفان های دریای زندگی شروع به تلاطم می کنه ولی برای مجرا دیگه چیزی مهم نیست
اون تنها عمل می کنه به نام پروردگار
معجزه ها شروع به شکل گیری می کنن
آفرینش به زانو در میاد تا اراده ی پروردگار از طریق مجراهاش به حقیقت بپیونده
اینک تو هیچ نیستی جز اتمی در پهنه کیهانی خدا
و عشق و نور از درون تو جاریست
و تو رزم آوری هستی از نور



برکت باشد
نوشته شده توسط مگه فرقی هم می کنه ! در چهارشنبه 1385/04/07 |
کسانی که از اکنکار پیروری می کنند ،هرگز تنها نیستند. حضور استاد حق در قید حیات، علی رغم اینکه یک اکیست در کجای جهان های نامرئی باشد یا در زندگی روزمره اش به چه کاری مشغول باشد همواره همراه اوست.
سعاتمند کسی است که ماهانتا، استاد حق در قید حیات را باور دارد. چنانچه او به ماهانتا، استاد حق در قید حیات را باور دارد. چنانچه او به ماهانتا ، خداوندگار عوالم دیگر و استادان اک ایمان داشته باشد، سهم نیکوئی از اقبال سلامت و دولت بر می گیرد. همسایگانش او را سعادتمند ترین آدمیان می دانند.
آن کس که باور خود را در گرو کل نیرانجان، سلطان عوالم تاریک بگذارد، تیره بخت است چون برده ای بیش نخواهد بود که رنج فراوان برده، دشواری های بسیار بر دوش خواهد کشید. نه از ثروت و نه سلامت بهره دارد. در هر عالمی که بسر برد ، ایمان او به سلطان عوالم کل برایش تیره بختی و ناخوشنودی می آفریند. استاد حق در قید حیات روی از او برگرفته و فرمانروایان معنوی او را نمی شناسند.
فقط آنکس که گوش به فرمان خداست وارث کائنات است. اعتقاد دروغین به این که به جز سوگماد هستی دیگری هست و معنویت در آفرینش عوالم تحتانی در حال رونق است، موجب پریشانی و نزاع نوع بشر شده است. باور دروغین به اینکه حیات، ماده و هوشیاری بدون سوگماد میسر است، توهمی است که کل نیرانجان آرزومند است در سینه ی هر روحی که در کالبد انسانی به سر می برد، بکارد.
باور دروغین، قرین بدلی واقعیت معنوی است، توهمی حاصل از ادراک اعضائی که تنها قادر به دیدن کیهانی از قماش مادی می باشند که محل سکونت موجودات جسمانی است که هر یک خود اسیر محدودیت این ذهنی است که در بستر مادیت پرورش یافته است.
این تصور نادرست موجب ایجاد پنداری دال بر این می شود که ایمان به جز به اکنکار مقدور است. باور به هر چه به غیر از اک اعتقادی دروغین است وتاثیر آن بر واقعیت امر همچون اثر تکه ای ابر است که موقتا در مقابل نور آفتاب قرار گرفته باشد. اکثر چلاها، منجمله کسانی که پیرو اک می باشند بیش از آنچه می پندارند در منجلاب مادیت و توهم کل اسیرند.
به غیر از اک، هر چه در نواحی تحتانی است تحت سلطه ی کل قرار دارد. درون عرصه ی بشریت، کسی که بتواند از اثارت نفاق آلود و خود محورانه ی وضعیت آگاهی انسانی خود و دیگران راهایی یافته به تشخیص حقیقی هویت معنوی خویش نائل آید، خود را شناخته است.
تکیه گاه کل عالم، لم خلق ( نا آفریده )، ترکیب نایافته، صاحب اختیار و خارج از حیطه ی ادراک حواس انسانی و تعریف گفتاری است. چیزی قادر به توضیح چگونگی آن نیست. نه کلمه ی خدا و نه عبارت آنامی لوک به آن قابل اطلاق است. درک واقعیت آن مستلزم احراز وضعیت ماهانتا است. درک ناکردن آن مترادف است با سرگردانی در عوالم کل.
بی خبری از منشا کل عالم، سبب خطاهای آدمیان است. آنان در ظلمت شیدائی قدرت ناخودآگاه کل، از چشمه ی غفلت و خطا نوش می گیرند. مجذوب شبهه و نابینایی جهل، جستجوگر قربانی هراس و سرگشتگی می شود. حاصل این سرگشتگی، ظهور تصوری به نام <من> یا نفس و هویت متمایزی به نام <دیگران> است.
تنها پس از کسب توان کافی و به بلوغ رسیدن این هویت ها در همه ی مخلوقات است که جریان پیوسته ی تکاملی کالبدهای تحتانی در جهان های کل آغاز می شود. در اینجاست که حکم رانی پنج نفسانیت ذهن محقق می شود. شهوت، خشم، طمع، وابستگی و خودستائی دوران نشو و نمای خود را آغاز نموده و زنجیره ی بی پایانی از کارمای کل را در کارنامه ی او رقم می زنند.
پس منشاء تمامی خطا هایی که در روابط بین موجودات طبقات تحتانی به ظهور می رسد غفلت ناآگاهانه است. فقط به واسطه ی قدرت سوگماد است که یکایک آنان قادر خواهد شد خویش تابناکی را در ذات هر موجود زنده ای نهان است، ببیند.
درمانی برای این غفلت وجود دارد چون پروردگار می گوید: << آنکه سزاوار است، تا به نام من طلب کند، دریافت خواهد کرد و اما چنانچه پیام مرا به جهان حمل کند و در تمام لحظات به نام من عمل کند همانا سزاوار برکاتی عظیم است و نامش به حق در میان شایستگان جای دارد.>>
این وعده ی سوگماد است. چنانچه چلا به نام استاد حق در قید حیات ایثار کند، خود وی نیز برکت می گیرد. طبیعت کردارش تفاوت چندانی نمی کند، اما او به برکت می رسد چون حقیقتا از شایستگان است.
برکات به نام کسی ایثار می شوند که چلا خطاب کرده باشد. قالبا این گونه برکات مستقیم از جانب ماهانتا، استاد حق در قید حیات به چلا نازل می شوند. هر چند در اغلب موارد برکات طلب شده دست به دست از سلسله مراتب معنوی گوناگون نازل می شوند که در حین سادگی، پیچیدگی دارد.
نخست، سوگماد در سکوت ماوای خویش در اقیانوس عشق و رحمت آسوده بود. بیرون از او نه طبقانی، نه کائناتی، و نه جهانی وجودداشت. نه روح نه هیچ وجود یا مخلوقی وجود داشت. فقط سوگماد در اقلیم جاویدان خود و در رویا آرمیده بود. با رویای او شکل گرفتن جهان ها در درونش آغاز شد.
ابتدا آنامی لوک را آفرید که ماوای اقالیم بی پایانی از خالیا است. چون سوگماد از خلق این طبقه کمال خوشنودی نیافت، باز هم به رویا رفت.
دوم نوبت آگام لوک بود که جایگاه اقالیم منیع و دسترسی ناپذیر شد و در آن نه حیاتی دیده می شد و نه مخلوقی. سوگماد به خلق این اقلیم خوشنود نشد و دوباره در رویا رفت.
آنگاه سومین جهان، حقیقت لوک ( حوکیکات لوک ) شکل گرفت که نخستین اقلیم قابل دسترسی وجودها و هوشیاری هاست. چون سوگماد از این آفرینش هم خوشنود نبود باز در رویا شد.
و چهارمین درگاه ، در آلایالوک را صورت بخشید، آنجا که گسترده ی بی پایانی از جهانهای لاشیء مقیم است. این چهار طبقه را ساچ خند نامید. و از آنجا که از این آفرینش خوشنود نشد، باز هم به خواب رفت.
در رویای پنجم ، الخ لوک را دید که سلسله ای بی انتها از جهان های نادیدنی است و هیچ وجود، روح یا شیئی هرگز در آنها دیده نمی شود، پس آن را طبقه ی نادیدنی نام گذارد. هنوز سوگماد با آفرینش خود خوشنود نبود و رویایی دیگر دید.
در خواب ششم، آتمالوک را صورت بخشید، جائی که اینک روح هر چیزی در آن ارمیده است. در اینجا بود سوگماد در تدبیر سلسله ی جهان های بعدی حکمت یافت.
سوگماد در ماوای خود در اقیانوس عشق و رحمت آرمید اما با آفرینش خویش خوشنود نمی شد. پس باز در رویا شد تا آنچه را که در این طبقات آفریده بود درک کند.
باز بیدار شد و نظری به گنبد بی پایان عالم انداخت تا تدبیر کند در آن چه باشد؟ دوباره در رویا شد و صدای خروشان خود را به درون این جهان های درون جهان ها روانه کرد. صدایش نغمه ی بهشتی شد و <کلمه> را ادا کرد و کلمه، در بستر پر شکوه طبقات هستی در غلطید. کلمه ی سوگماد ، اک شد، روح <بودن> شد. از اینجا بود که خدایان، فرمانروایان، روح ها و همه ی وجودهائی که سوگماد در خواب دیده بود، به عرصه ی هستی کشیده شدند.
در بستر همین کلمه بود که فرزند او، ماهانتا هم به ظهور رسید. ماهانتا وضعیتی از آگاهی است که تمامی برکات آسمانی را در خود منزل می دهد. اینچنین سوگماد، اک و ماهانتا یک واقعیت واحد شدند.
خدا با ماهانتا این سخن گفت: << من جهان های سعادت و شادی را آفریدم. اما هنوز در مخلوقاتم فقدان بلوغ معنوی دیده می شود. بنابراین، باید نظامی از جهان های زیرین بیافرینم که طبقات ماده، مکان، انرژی و زمان اند. عوالم تاریکی، نور و کالبد.>>
سوگماد بازویش را بر فراز گنبد هستی گشود و جهان های تیرلوکی را آفرید که شامل چهار ناحیه بین قطب منفی خلقت و آتمالوک می شود.
درون این نواحی عناصر ماده، انرژی، مکان و زمان را تعبیه کرد. سوگماد در این عرصه قانونی را آفرید که بر طبق آن هیچ چیز نمی تواند هستی داشته باشد مگر در رابطه با متضادش و این را قانون قطبیت نامید. بدون زمان ، مکانی نمی بود، بدون کوه ، دره معنی نمی داد. بدون تاریکی نور نبود و بدون اهریمن، اهورائی وجود نمی داشت. همین طور حکمت در مقابل غفلت و طراوت در مقابل کهولت معنی می یابد.
اما سوگماد از آنچه آفریده بود خوشنود نبود، چشمش ببست و دیگر بار در رویا شد. این بار سلسله مراتب معنوی کائنات را شکل بخشید.
این سلسله از سوگماد آغاز می شد و در پی آن اک و ماهانتا آمدند. سپس نوبت به استاد حق در قید حیات، پیران نظام وایراگی، پروردگاران یکایک عوالم بالا، محافظین شریعت کی سوگماد رسید. آنگاه عوالم زیرین برای تجربه ی وجودهایی به نام آتما یا روح شکل گرفت.
در راس این عوالم که عوالم سه گانه نام گرفتند، کـَل نیرانجان، آفریدگار عوالم منفی را برگماشت. به این ترتیب، نیروی کـَل را شکل داد، نیرویی که از نیرانجان به منزله ی منشاء جاری می شود. با وجودی که کـَل مادون اک است، در عوالم زیرین، حاکمیت آن بر حیاط اولویت می یابد، هرچند هنوز تابع اراده ی سوگماد است.
سوگماد از آنچه در عوالم زیرینش انجام یافته بود، خوشنود نشد و مکررا به خواب رفت و در رویا شد. حاصل این رویا، انتساب پروردگاران عوالم زیرین بود. سپس اربابان کارما، دواها (فرشتگان)، ارواح سیاره ای، جانوران، نیروهای عنصری، انسان و همه ی مخلوقات مادون وی شکل گرفتند، ماهیان، آب، حیوانات، خزندگان، گیاهان و صخره ها.
همه چیز در طبقات بی شمار عوالم تحتانی شکل گرفته بود، ستارگان، سیاره ها و عوالم کالبدی متشکل از ماده، انرژی، فضا و زمان. آنگاه سوگماد باز هم به خواب رفت و خواب دید که همه ی این تجلیاتش نیاز به حیات داشت، پس اک به دورن کیهان ها و عوالم آنها دمیده شد تا فعالیت بیافریند.
با این عمل، سوگماد برترین آفرینش خود را که آتما باشد، به همه ی عوالم نثار کرد. آتما یا روح باید کمال می یافت ، پس آن را به جهان های زیرین فرستاد تا پس از نیل به کمال، به خانه اش نزد وی بازگردد.
سوگماد بر هر طبقه ای حاکمی با پروردگاری گماشت که در جایگاه مجرایی به منظور جاری شدن انرژی های قدرتمند خدمت کند که از اقیانوس عشق و رحمت نازل می شد.
در ابتدا هنگامیکه خدای متعال تصمیم بر این گرفت که عالم را به هستی در آورد ، قدم اول آفریدن نخستین تمرکز فعالیت بود. می توان گفت به این ترتیب، نخستین قدم به سوی جهانهای زیرین برداشته شد.
این محور فعالیت، فرمانروای طبقه ی آنامی و نامش آنامی پوروشا تعیین شد. این تجلی، پروردگار نخستین عالم است، وجودی آنچنان عظیم که حضورش ماورای خیال آدمی است و هنگام نخستین تجلی منفرد مقام متعال به وجود آمد.آفرینش تمامی سازمان های حیات اکنون از مجرای همین نخستین تجلی منفرد امکان پذر شد.
انرژی متعال و آفریننده ی اک به واسطه ی آنامی پوروشا، وجود مهیبی به نام آگام پوروشا را در طبقه ی آگام لوک به عرصه کشید. در تبع او حوکیکاک لوک و فرمانروایش حوکیکات پوروشا ظهور یافت. باز هم ار مجرای این وجود عظیم ، سوگمادآلایالوک و فرمانروایش آلایا پوروشا را شکل داد. بعد نوبت به اَلـَخ پوروشا رسید که فرمانروای طبقه ی الخ لوک شد. تجلی منفرد بعدی سوگماد، از مجرای الخ پوروشا جاری و در قالب سات پوروشا یا ست نام پدید آمد و فردیت به خود گرفت.
ست نام ماموریت یافت تمامی فعالیت های آفرینش مادون آن بخش از عوالم را که طبقات تحتانی نام داشتند به مرحله ی اجرا بگذارد. این طبقات شامل طبقه ی اتری ( ساگونابراهم ) ذهنی ( پارابراهم ) علـلی ( برهمندا )، اثیری ( توریاپاد ) و فیزیکی ( آندا یا پیندا ) می شوند.
نواحی آتما لوک را ساچ خند می نامند و ست نام پروردگار این عالم، کل فعالیت آفرینش تحت آن طبقه را به عهده دارد. او یکایک نواحی را آفرید. همزمان با خلق هر عالمی، حکمران هر طبقه ای هم آفرید و مسولیت طبقه ی مربوطه ی خود را عهده دار شد.
برفراز تمامی عوالم تحتانی، کـَل نیرانجان هم مسئولیت استعمال قدرتی را به عهده دارد که از نیروی منفی زاده می شود. این نیروی منفی، تامین کننده ی توانی است که به منظور ساختن و حیات بخشیدن به کالبد برای آتما در نواحی تحتانی لازم می آید.
نخست ساگونا لوک، بخش بالایی عالم ذهنی شکل گرفت. در حاکمیت این طبقه، ساگونا براهم جای گرفت و این طبقه قلمرو قدرت او بر تمامی وجودها و عناصر زنده ای است که در این عوالم به سر می برند.
دوم نوبت به ماهاکل لوک رسید که همان عالم ذهن باشد. جایگاه فرمانروایی این عالم را را پارابراهم سپرد که وظیفه اش متقاعد کردن جویندگان خداست به اینکه طبقه ی ذهنی راس کائنات و جایگاه آرامش ابدی است. او وظیفه اش را به نحو احسن به جا می آورد چون اکثر کسانی که به ماهاکل لوک می رسند باور دارند که بالاخره به خانه ی حقیقی خود، منزلگاه مقام متعال دست یافته اند.
سوم، برهمندالوک صورت یافت که جهان طبقه ی عللی است. در اینجا، سوگماد تمامی کارما و خاطراتی را جای داد که روح های تناسخ یافته در طبقه ی فیزیکی پشت سر گذاشته اند. فرمانروایی این طبقه را به براهم تفویض کرد که منظر هیئت انگیزش موجب می شود روح تصور کند او خدای متعال است. براهم خدایی است که همه ی ادیان عوالم تحتانی تصور می کنند.
سوگماد خدای خدایان است. اشتباه آنان حاصل توهمی است که کـَل نیرانجان بنا می نهد.
چهارم نوبت تاسیس توریاپادلوک، عالم اثیری رسید. در صدر این ناحیه نیرانجان به عنوان سلطان تمامی عناصر و موجودات هوشمند گماشته شد. اینجا عالمی است که در آن روح درس های تکامل را می آموزد تا بتواند به وضعیت بهشتی بازگشت کند. نیرانجان در این طبقه کـَل نیرانجان حقیقی نیست بلکه زاده ی اوست.
اینک، نظام وایراگی که سپاه پنهان پیران اک را می سازد، توانست سازمان خدمت خود را روی یکایک طبقات بی شمار کیهان بنا سازد.
در صدر نظام، ماهانتا، کالبد زنده ی سوگماد قرار دارد. استاد حق در قید حیات در جایگاه ماهانتا در عالم ماده انرژی، مکان و زمان یا کیهان فیزیکی خدمت می کند. او فقط در مقابل سوگماد مسئول است.
همه ی پیران نظام وایراگی در خدمت استاد حق در قید حیات عمل می کنند تا روزی که عصای قدرت اک را ترک و به طبقه ی دیگری از عوالم هستی رحلت کند. تمامی عصاره ی معنوی خدا کالبد جسمانی او را برای تجلی و خدمت در عالم ماده بر می گزیند. جهان هایی که تحت فرمان او قرار دارند از اقیانوس عشق و رحمت تا پست ترین طبقات عالم فیزیکی را شامل می شود. او در آتماساروپ ، بر روی یکایک طبقات یکسان عمل می کند و از کالبد جسمانی اش به مثابه ی ابزاری در خدمت عوالم فیزیکی سود می جوید.
او پیران پر شکوه وایراگی را به حفاظت از شریعت کی سوگماد، کتاب مقدس نظام اک می گمارد. آنان نگهبان این آثارند و بر روی هر یک ار طبقات، یکی از پیران مسئولیت آموزش حکمت زرین این کتاب را به عهده می گیرد. در معبد حکمت زرین مستقر در هر طبقه ای از عوالم هستی، یک بخش از این کتاب را سوگماد به تدبیر خود جای داده است.
طبقات و محافظین مذبور عبارتند از:
(1) اقیانوس عشق و رحمت - سوگماد
(2) آنامی لوک - پادما سامبا محافظ این بخش از شریعت کی سوگماد است. این کتاب در معبد حکمت زرینی به نام قصر ساتا ویسیک حفظ می شود.
(3) آگام لوک - نام پیر نگهبان این بخش از شریعت، ماهایا گورو و نام معبد حکمت زرین این طبقه، کازی دائوتز می باشد.
(4) حوکیکات لوک - پیر نگهبان در این طبقه آسنگا کایا نام دارد و محافظ این بخش از کتاب مقدس در معبد حکمت زرین جارتز چونگ می باشد.
(5) آلایالوک - توسنگ سیکسا، پیر عظیم الشأنی است که محافظت از کتاب مقدس این طبقه را در معبد حکمت زرین آناکامودی به عهده دارد
(6) الخ لوک - پیر محافظ در اینجا سوکاگامپو، نگهبان کتاب مقدس شریعت در معبد حکمت زرین تاماناتا کوپ می باشد.
(7) آتما لوک - پیر نگهبان کتاب مقدس شریعت در معبد حکمت زرین پارام آکشار، جاگات گیری نام دارد. این مکان منزلگاه دانش زوال ناپذیر بالاترین معبد حکمت زرینی است که روحی که به کالبد فیزیکی وابسته است می تواند در آن به مطالعه ی شریعت بپردازد.
(8) در عوالم زیر طبقه ی آتما نسخه های دیگری از کتاب مقدس شریعت کی سوگماد در معابد حکمت زرین نگاهداری می شود. درست زیر طبقه ی روح، به طبقه ی اتری یا ساگونالوک بر می خوریم. محافظ شریعت در این طبقه لائی تسی، که معلم کلاس شریعت در معبد حکمت زرین دایاکا واقع در شهر آرهی ریت می باشد.
(9) پارا براهم لوک یا طبقه ی ذهنی، صاحب معبد حکمت زرینی به نام نامایاتان در شهر مرکیلاش است و استاد و نگهبان شریعت این معبد، کوجی چاندا می باشد.
(10) برهمندالوک یا طبقه ی عللی ( البته با یک ل نوشته میشه ولی تشدید داره که من جای دکمه ی تشدید رو روی کیبورد یادم نیست فعلا!!). پیر محافظ این جلد از شریعت، شمس تبریز، استاد معبد حکمت زرین ساکاپوری واقع در شهر هونو در این طبقه است.
(11) آندالوک یا طبقه ی اثیری. گوپال داس نام استادی است که نگهبانی و تدریس کتاب شریعت را در آسکله پوسیس، معبد حکمت زرین این طبقه، به عهده دارد. این معبد در شهر ساهاسرادال کانوآل، پایتخت این طبقه واقع است.
(12) پیندا لوک یا طبقه ی فیزیکی. رامی نوری نام پیر محافظ شریعت در معبد حکمت زرینی بهنام خانه ی موکشا، واقع در شهر رتز، پایتخت سیاره ی زهره است.
(13) پریت وی لوک یا جهان خاکی. استاد یائوبل ساکابی محافظت از شریعت را در معبد گاره هیرا واقع در شهر معنوی آگام دس به عهده دارد. این شهر اقامتگاه اشوآر خانوآل یا خداخواران است و در نقاط بسیار دوردست و مرتفع کوه های هیمالیا قرار دارد.
(14) سوراتی لوک یا عالم کوهستان. پیر و نگهبان کتاب مقدس در دیر کاتسوپاری، استاد معظم اک فوبی کوانتز می باشد.
(15) آسوراتی لوک یا عالم صحرا. دیر فاقینی واقع در صحرای گوبی نام معبد حکمت زرین این عالم و بانجانی نام استاد و پیر این معبد است که نگهبانی و تدریس کتاب شریعت را به عهده دارد. بخشی از کتاب مقدس که در این معبد قرار دارد فقط معرفی نامه ای بر شریعت کی سوگماد می باشد. چلاها غالبا مطالعه این آثار مقدس را در وضعیت رویا و از این معبد آغاز می کنند.
ماهانتا خدامرد است، تجلی باستانی فرزند خدا که دوباره و دوباره در عوالم مادی به ظهور می رسد. او در همه ی دوران ها و در خلال عمر همه ی آدمیان می آید تا کسانی را که در گذشته ها قادر به پذیرفتن وی نشده اند دوباره جمع آوری کند. همه ی کسانی که در هر یک از برهه های زمانی او را به عنوان استاد حق در قید حیان پذیرفته اند، پیش از رحلت از کالبد فعلی در صدد تسویه ی کارمای خود برخواهند آمد.
ماهانتا پدر کلیه کسانی قلمداد می شود که در گذشته ها با وی به تعلیم نشسته اند. او، در خلال هر یک از تناسخات، کالبد و شخصیتی دیگر برمیگزیند. آنانی که در گذشته ها از او پیروی کرده و دوباره تناسخ یافته باشند، دوباره ماهانتا را خواهند یافت. آنان خواهند آموخت که تمامی کسانی که از طریق اک پیروی می کنند، برگزیدگان خدا هستند.
ماهانتا آواتار زمان خویش است. او فقط با توسعه ی معنوی همه ی روح ها سر و کار دارد. وظیفه ی او تنظیم کارما و کمک در تسویه ی آن برای کسانی است که در طی طریق اک تحت رهنمود او قرار گرفته اند. به همچنین، او تسویه ی الگوهای کارمیک نژاد بشری و حیات بر روی سایر طبقات درون عوالم خدا نیز به عهده دارد. این عمل هم در مقیاس فردی و هم در مقیاس جمعی صورت می گیرد. او موجب صعود همه ی روح ها می شود، علی رغم جایگاهی که آن روح ها اشغال نموده اند.
او در همه ی مکان ها در آن واحد حضور دارد چون او اک، روح الهی در حال تجلی است. به همین علت او می تواند با همه ی کسانی که دانش مقدس اک را فرا می گیرند، همراه باشد. وظیفه ی او هیچ ارتباطی با پدیده های روانی ندارد و هرگز به منظور قانع کردن دیگران دست به معجزه نمی زند. در هنگام بروز خطر، بر یکایک چلاهای اک ظاهر می شود و از آنان محافظت به عمل می آورد.
تنها یک مقام در کل هستی وجود دارد که ماهانتا فروتنانه در مقابلش تعظیم می کند و آن سوگماد، خداوند عالم است. اراده ی حاکم سوگماد تنها قانونی است که ماهانتا می شناسد و آن قانون عالمگیر عشق است. هنگام حیات در کالبد انسانی، هیچ قانونی را نمی شکند؛ لذا از همه ی حکومت های شایسته حمایت می کند. زندگی و اعمالش جهانی است و به هیچ نژاد، زمان و ملیتی تعلق ندارد بلکه در خدمت همه ی ملل و همه ی زمان هاست. به عبارت صحیح، او تبعه ی جهان های عالم کبیر است؛ وجودی که نور را برای همگان به ارمغان می آورد.
ماهانتا معمولا اهل خانه و خانواده است و هرگز به ریاضت و تحمل سختی ها متکی نیست. او طرفدار سلامت جسمانی و وظیفه اش خدمت به جهانیان است.
ماهانتا، استاد حق در قید حیات در دنیا زندگی می کند اما از قماش دنیا نیست. او به کمک تمامی کسانی می شتابد که به یاری اش نیاز دارند و به همین منظور وارد جویبار انسانیت می شود. معذلک از همه ی نفسانیات و اشتیاقات انسانی کناره می گیرد. او کلیه فضیلت ها را کسب کرده است و به بالاترین درجات نیرومندی معتقد است؛ بنیه ی معنوی غیر قابل تفکیک از مقدسات بشری است. این نیرومندی همان نیرومندی مستتر در عشق است. او در عقل و روح از همه ی دیگر آدمیان سبقت می گیرد چون قدرتی لایزال در اختیار دارد که در عین حال با فضایل اصیلی همچون فروتنی و مهربانی توام است. همه ی مردم می توانند انگیزه های لازم برای توسعه ی فضایل اصیل خود را در وجود او بیابند.
در وادی مذهب ، ماهانتا معمایی ضد و نقیض می نماید. او صاجب هیچ فرضیه ای در الهیات نیست؛ هیچ نوعی از آن را هم آموزش نمی دهد در حالیکه بزرگترین رهبر مذهبی در عالم خاکی به شمار می رود. جهان بینی اک، که نظام آموزشی اوست، هرچند یک مذهب نیست اما به کاملترین و روشنگرترین تجربیات مذهبی منجر می شود. او آموزش های اک رادر مقیاسی عالمگیر ارائه می دهد. از آنجا که خود او صاحب هیچ مرام نامه ای در ضمینه ی مذهب نیست، هرگز سر خصومت با هیچ مرام نامه، فرقه یا نهاد های مذهبی ندارد.
ماهانتا هرگز مبادرت به عیب جویی از هیچ کس و هیچ چیز نمی کند اما خط مشی مشخصی میان اک و کـَل می کشد و به منظور اصلاح اشتباهات چلاها، معمولا در قالب امثال و نمونه هایی مثبت و متضاد خصایص منفی اشاره می کند.
ماهانتا حضور مطلق و نفوذ مطلق بر همه ی عالم دارد مگر در محدوده ی ساختار جسمانی اش. از دیدگاه معنوی، هیچ محدودیتی ندارد اما کالبد جسمانی او ماهانتا نیست بلکه فقط پوششی است که به مثابه ی یکی از ابزارهای تجلی او مورد استفاده قرار می گیرد. او قادر است کالبد را ترک کرده و به اختیار خود در هر یک از عوالمی که برگزیند به خدمت بپردازد. وحدت با سوگماد هر گونه محدودیتی را از سر راه او بر می دارد.
همه ی استادان حق در قید حیات آموزش داده اند که: "من و سوگماد یکی هستیم." در روند توسعه و شکوفایی ماهانتا، تمامی استادان حق در قید حیات در مقطع زمامداری خود در سیاره ی زمین، ردای ماهانتا را بر تن کرده و کیفیات خداگونه ی خود را با همه ی آدمیان سهیم شده اند. بنابراین استاد حق در قید حیات معنای الهی بشر است؛ فرزند حقیقی خدا. معذلک، هر بشری درون خود صاحب همه ی بالقوه های لازم برای شکوفایی تا مرحله ی استادی است. او فقط به کمک استاد حق در قید حیات نیازمند است تا بتواند این بالقوه ها را به فعل بدل کند.
هنگامی که استاد به مقام ماهانتایی می رسد، بدین معنی است که به اکتساب آگاهانه ی وحدت با سوگماد نایل شده است و این، کیفیت منحصر به فرد استاد اک می باشد. او ارتباط خود را با سوگماد شناسایی کرده است و قادر است آگاهانه قدرت های فرزند خدا را به کار گیرد. او عملا بخشی از اک عالمگیر است که در کیفیات آن سهیم بوده و به عنوان ابزار اصلی حضور مقام متعال در تمامی کائناتش مورد استفاده قرار می گیرد. سوگماد عشق بی پایان خود را از مجرای ماهانتا به بشر ارزانی می دارد.
تفاوتی حیاتی میان ماهانتا و استادی که از این طبقه رحلت کرده باشد وجود دارد. چلا نمی تواند از استادی پیروی کند که این طبقه را ترک کرده و به دیگر جهان ها رحلت کرده باشد. استادی که زمین را ترک کرده است قادر نیست چلا را به جریان الهی وصل دهد. او دیگر کاری با عالم فیزیکی ندارد. هیچ کس هم نمی تواند در عین حال از دو استاد پیروی کند. خارج از دایره ی عالم خاکی، می توان فقط از اصول زیربنایی علت کیهانی پیروی کرد نه از استاد حق در قید حیات.
هیچ کودکی نمی تواند از مادری که رحلت کرده باشد تغذیه کند و هیچ بیماری نمی تواند بوسیله ی پزشکی که وفات یافته است، معالجه شود. استادان اعصار گذشته این حیطه ی فعالیت را ترک کرده اند، بنابراین کار آنان در این طبقه پایان یافته است. هیچ بشری نمی تواند از یک کتب پیروی کند، چون گفته اند که حاوی حقیقت است. هیچ کس نمی تواند حقیقت را درون یک کتاب بیابد، بلکه باید آن را در خویش جستجو کند. بنابراین تمام کسانی که آرزومند حقیقت اک هستند، باید از ماهانتا، استاد حق در قید حیات پیروی کنند. سوگماد بدون استفاده از ماهانتا در هیئت انسانی به عنوان ابزار و سخنگوی خود، نمی تواند به بشری که نیازمند کمک در مسیر صعود خویش است، توصیه و یا دستورالعملی برساند. بزرگترین مانعی که موجب سقوط بشر می شود عدم قدرت او در دیدن تمامی تجلیات خدایی است.
کسانی که از استادانی در می آویزند که این طبقه خاکی راترک کرده اند، در خطا به سر می برند. او نمرده است، بلکه تنها حوزه ی فعالیت خود را از نواحی ماده به طبقات دیگر انتقال داده است. او دیگر با بشریت در تماس نیست؛ حیطه ی اشتغال او به جای دیگری نقل شده است. چلا باید شاگردی خود را در محضر جانشین او ادامه دهد.
آدمیان باید به این تشخیص نائل آیند که احساسات در امور مذهبی ملاک اثبات هیچ حقیقتی نیست. ماهانتا کوشش می کند به چلا بیاموزد که احساساتش را مبنای قضاوت در اصول عقیدتی خود قرار ندهد. تنها استاد حق در قید حیات می تواند شیوه های قابل اتکایی را به چلا نشان دهد که به واسطه ی آنها تمامی حقایق را خودش به خودش ثابت کند.
یک راه برای تعیین اصالت استاد حق در قید حیات وجود دارد؛ دیدن او در طبقاتی از عالم درون که در آنها خودپنداری امکان پذیر نیست. چنانچه ماهانتا در هیئت نورانی اش ظاهر شود، چلا می داند که او استاد حقیقی اکنکار است. تنها هنگامیکه چلا آمادگی لازم را داشته باشد قادر خواهد بود ماهانتا را در هیئت نورانی اش ببیند.
آنگاه که چلا، استاد حق در قید حیات را یافت، باید با ایمانی نقض ناپذیر و عزمی جزم از وی پیروی کرده و با تمام قلب خود او را بپذیرد. چنانچه چلادر مقابل کارما و بار مسئولیت زندگی قرار گیرد، باید با استواری و پشتکار به انتظار نشیند تا این امور به دست استاد حق تدبیر شود.
همه چیز را متوقف ساز و صبر کن. سوالاتی که بر ذهن خطور می کنند، بدون ادای حتی یک کلمه از جانب استاد، مالا ٌ تدبیر خواهند شد. با تجدید ساختار سازمان درونی، تفکر و عادات ذهنی، نور قدرت می یابد و تاریکی ناپدید می شود. کوشش نکن آموزش های اک را با طرز تفکر فرسوده ی خویش منطبق سازی. همه را رها ساز و دوباره آغاز کن.
ورود به اقلیم بهشتی میسر نمی شود مگر به یاری آموزش های اکنکار. طریق در وجود ماهانتا تعبیه شده است و تمامی کسانی که به سوی او می آیند، رستگاری و رهایی از امور دنیوی را تجربه خواهند کرد. تا روزیکه چلا چنین نکند و با اطاعتی عاشقانه طریق اک را دنبال نکند، امکان ورود او به اقیانوس عشق و رحمت و همکاری با خدا برایش ممکن نخواهد بود.
هر روحی که چلای ماهانتای در قید حیات شود، آغاز به تسوی ه کارمای خود کرده و آماده ی اقامت دائم در اقلیم بهشت خواهد شد. چنانچه روح به وصل در اک نائل شود، سکونت او در اقلیم بهشت محرز خواهد شد. چون تمامی کارمایش در معرض تسویه قرار گرفته و اربابان کارما دیگر در هنگام انقضای عمر جسمانی ، مایه ی زحمت وی نخواهند شد. هنگام ورود به جهان بعدی، چنانچه بنا به اراده ی ماهانا هنوز در یکی از طبقات تحتانی سکونت یافته باشد، در همان طبقه به ادامه ی تسویه کارمای خود خواهد پرداخت. اگر به طبقه ی اثیری رفته باشد، باید مقطعی از زمان را که لازمه ی پرداخت کارمای مربوط به آن طبقه است، در آنجا بسر برد. این امر در خصوص یکایک طبقاتی که مادون ناحیه آتما قرار دارند، به همین منوال است. هر چند، واصل حلقه ی دوم اک می تواند بر فراز تمامی طبقات تحتانی صعود کرده و پس از مرگ ظرف جسمانی اش، در مشایعت ماهانتا قدم به درون طبقه ی آتما بگذارد.
از سوی دیگر چنانچه روحی که چلای ماهانتا بوده و یا واصل حلقه شده باشد، در هر یک از مقاطع زندگی در زمین طریق دیگری را برای ورود به عوالم آسمانی برگزیند، باید انتظار افزایش و گسترش پهنه ی کارمای خود را داشته باشد. دین کارمیک او با انباشت کارمای جدید که هنگام جستجوی کورکورانه ی آنچه یک بار از دست داده است می آفریند، زندگی پس از رندگی افزایش می یابد؛ زیرا که نمی داند و نمی بیند که کل نیرانجان چگونه او را نابینا کرده تا قادر به نظاره ی شکوه و جبروت عوالم بهشتی نباشد. او نمی تواند طریق اک را ترک کند و انتظار داشته باشد رستگاری و آزادی را در پریت وی لوک ( عالم زمینی ) بیابد. دیگر هیچ کس جز ماهانتای زنده نمی تواند او را از این طبقه ی خاکی رهایی بخشد. البته روزی فرا خواهد رسید که او دوباره آماده ی ملاقات با استاد حق در قید حیات شده و برای همیشه وارد اقالیم بهشتی شود.
وای بر کسی که چلای استاد حق در قید حیات باشد ودر عین حال از طریق عقیدتی، جهان بینی و مجاهدت معنوی دیگری هم پیروی کند. او از عواقب این بی خردی رنج خواهد برد بی اینکه بداند چه عاملی موجب آفریدن این تناقضات در زندگی وی شده است. اگر واصل اکنکار شده باشد، امکان عدول از طریق اک برایش ممکن نخواهد بود مگر آرزوی یک زندگی پر از مصیبت و رسوایی در سر داشته باشد. اگر پذیرای القاب، پاداش ها و امتیازات از سوی مجامع دیگری باشد که در طریق اک گام بر نمی دارند، باز هم همان مصائب و ننگ ها در انتظار وی خواهند بود.
به منظور دست یابی به رهایی روح، آدمی باید با ایمان و اشتیاقی سوزان به اک دست به کار شود. هرگز نباید به هیچ عاملی اجازه دهد تا این اشتیاق را تخفیف داده و او را از طریق اک منحرف سازد. چنانچه کوشش کند در عین حال که از طریق اک پیروی می کند، به اصلاح و بنیه سازی زمینه ی عقیدتی دیگر که به یکی از نظام های زیرین تعلق دارد، اقدام نماید، شکوفائی معنوی چندانی برایش منظور نخواهد شد.
اکیست با هیچ عقیدت دیگری تعیین هویت نمی کند، هر چند عقیدت ها در عالم فیزیکی فراوانند. او برای هیچ یک از آموزش های ماوراالطبیعه، فرقه ها و اعتقادات و مرام نامه های این دنیا اعتباری قائل نخواهد شد، هرچند تمامی آنان ادعا می کنند که طریقشان راه خداست. در عین حال، یک اکیست هیچ یک از انان را نیز محکوم نمی کند چون می داند که همگی مراحلی از اک می باشند و همه ریشه در روح الهی دارند، پیشوایان همگی این طرق، چلاهایی از آموزش های اک بوده اند که از طریق اصل منحرف و اقدام به تاسیس عقیدتی در فراخور حال خویش نموده اند. راه آنان سایه ای از حقیقت است. هرآنکس که سایه را بر نور ترجیح دهد نادان است.
بشر به مذهب رو خواهد کرد، حتی اگر لازم باشد یک مذهب برای خویش ابداع می کند. ضعیفان نیاز به حمایت دارند و هرچند هم مذهب آنان چیزی جز محصولی زاده ی توهم در عوالم روحانی - مادی نباشد، از ایشان دریغ نخواهد شد. هر بشری باید به همت شخص خود به جستجوی طریق اک برآید و خودش هم قدم به قدم آن را طی نماید.
یک تاریکی معنوی بر فراز جهان زمینی خیمه زده است و تمامی ابناء بشری که بر سطح زمین خاکی گام بر می دارند، از هوای آن بیمار خواهند شد. به غیر از دوران ساتا یوگا ( عصر طلائی )، در خلال همه ی اعصار دیگر، گونه ای از اضمحلال جسمانی و اخلاقی در جوامع بشری مشهود است. فساد معنوی اعضا و جوارح نژاد بشری را خواهد بلعید و هیچ کس به غیر از آنانی که از طریق اک پیروی می کنند، در مقابل آن مصونیت ندارند. در واقع، هر بشری که به پیروی از اک مبادرت نکرده باشد، در جنگل انبوه اخلاقیات گم شده و نابینا باقی خواهد ماند. او دچار فراموشی معنوی شده و به خاطر ناتوانی در بخاطر آوردن منزلگاه حقیقی اش رنج فراوان خواهد برد.
علاوه بر این مخمصه ی ذهنی و ورطه ی معنوی، بسیاری هم از بیماری های جسمانی، دل شکستگی و سایر عوارض روانی رنج برده و تن به پریشانی خواهد داد. آنان کورمال کورمال و افتان و خیزان می گردند و نمی دانند کجا استاد حق در قید حیات را بیایند. دست دعا و التماس به سوی خودای خود بر می کشند اما پاسخ چندانی نمی گیرند. یکایک آنان در انتظار معجزه ای است که می تواند محقق شود مشروط بر اینکه دریابد استاد در انتظار یکایک آنان است.
کل نژاد بشر چیزی جز مجموعه ای از بردگان نیست که از کودکی تا سنین کهولت در عرصه ی هیجانات و دلواپسی ها به تاخت و تاز مشغول است. آنان فقط در انتظار مرگ اند چون مرگ را به مثابه ی دروازه ی ورود به بهشت پذیرفته اند. روحانیت و افراطیون متعصب نژاد بشر را متقاعد کرده اند که راز حیات در مرگ نهفته است. اما در نظر یک اکیست، رازی در خصوص پدیده ی مرگ وجود ندارد چون او هر روزه آن را تمرین می کند و به سیاحت عوالم بهشتی می پردازد. وقتی هنگام رخداد این واقعه در عالم پیندا فرا می رسد، او در می یابد که قادر است به انتخاب خویش کالبدش را ترک کند.
یک واصل اک در کالبد جسمانی مرده و در آتماساروپ، همیشه زنده است. اینگونه است که هر بشری نیاز دارد خود را به مثابه ی روح شناسایی و در عرصه ی کالبد روح الهی زندگی کند. او باید در یابد که صرفا یک ظرف جسمانی نیست بلکه کالبد جسمانی فقط پوششی است که او را در مقابل ارتعاشات خشن عوالم تحتانی حفاظت می کند.
چلا هرگز از عقیدت خود به راه اک تغییر مسلک نمیدهد. تسعیر و تغییر کیش در عرصه ی فعالیت اکنکار وجود ندارد. او استحاله یافته و دگرگونی حاصل از وحدت با کالبد اک (روح الهی) را تجربه می کند. او از کارمای خود توبه می کند، به این معنی که دست از کـَل بر می دارد و ماهانتا را در جایگاه رهبری معنوی خود می پذیرد. این عرصه ی اک است و تسلیم کامل آگاهی انسانی به ماهانتا همواره یکی از عوامل تعیین کننده در آن می باشد. در این عرصه اعتباری برای تجربیات عاطفی (اثیری) منظور نشده است.
هر بشری که ادعای استادی، پیری و یا شفاعت نوع بشر را داشته و بگوید که تناسخ یکی از شخصیت های تاریخی گذشته است، یک پیشوای کاذب است. فقط استاد حق در قید حیات می تواند بگوید که تجسم جوهره ی کهن روح الهی اک و وضعیت آگاهی ماهانتا است. هیچ کس دیگری نمی تواند چنین ادعایی داشته باشد.
چلا باید بداند که نظافت ذهنی و جسمانی از واجبات فعالیت در طریق اک می باشد. او موظف است از کالبد جسمانی خود مواظبت به عمل آورد، همواره آن را تمیز نگاه دارد، اطمینان حاصل کند که چهره و موهایش آراسته و بدنش خوشبو باشد؛ ذهن او باید از آلاینده های عمور دنیوی مبرا و فارغ از شهوت، خشم، طمع، وابستگی به تمایلات دنیوی و خودستایی باشد. اینها نفسانیات پنچ گانه ی ذهن هستند. او نمی تواند به این نفسانیات اجازه دهد تا ذهنش را فاسد کنند، در غیر این صورت، جسم اورا نیز تسخیر خواهند کرد.
قوانین و احکام چلای اک بسیار ساده اند. کافی است شرایط لازم برای هماهنگی، خلوص و کمال رابرای روح فراهم آورد. به این ترتیب می تواند هنگام حضور در ظرف جسمانی، در عوالم بهشتی به سر برد. تشخیص حضور در عوالم آسمانی به همان نسبتی امکان پذیر است که از مفاهیم محدود و کاذب ذهنی و آگاهی فانی انسان چشم پوشی کرده باشد. او باید خودش را؛ خویش حقیقی خودش را به خویش الهی اک تسلیم و واگذار نماید. آنگاه صلح، آرامش و آسایش راه ورود خود را به تجربیات زندگی انسان خواهند یافت.
کسی که وارد آموزش های اکنکار می شود، آکولایت نام دارد. پیش از القا به درون نظام پنهان، آکولایت تحت انظباط معنوی اک قرار می گیرد او باید پیش از ورود به فعالیتهای حقیقی اکنکار، تحت آزمون واقع شود تا شایستگی خودرا به اثبات رساند.
نوآموز باید مراتب انظباطی اک رابا پشتکار تمرین کند. نخستین لازمه برخورداری از یک ذهن پاک است، به این معنی که کلماتی کهآلوده کننده ی فضا هستند به ذهن وی راه نیابند. او آدمیان را فقط به مثابه ی مخلوقات خدا می نگرد و بس؛ زیرا که آنان نیز مانند خود وی روزی همکار خدا خواهند شد.
بر وی لازم است حیطه ی ذهن را از افکاری که به تمایلات کـَل آلوده اند و می توانند ذهن و آگاهی وی را به زوال کشند، دور نگاه دارد. از این طریق، هوشیاری قدرتمندی را که لازمه ی حضور در پیشگاه استاد حق در قید حیات است کسب کند و از آن به بعد استاد همواره با او همراه است. او می آموزد چگونه باید از فریب و ناخوشایندی هایی که در محیط پر از نتافقض اطرافش بروز می کنند، بر حضر بماند. اومی داند که کل عالم،علی رغم اینکه تحت فرمان قدرت کـَل نیرانجان واقع است، حقیقتا عالمی است که برای کسب کمال، هماهنگی و فضایل نیکو آفریده شده است.
او می آموزد که شکیبایی بزرگترین فضیلتی است که در امور معنوی اک بکار می آید. شکیبایی موجب می شود او بتواند مشکلات زندگی، بار کارمیک، بدگویی آدمیان و درد و سوزش بیماری ها را تحمل کند. او همواره با ثبات و استواری ذهنش را بر روی نور خدا ثابت نگاه می دارد و هرگز رخصت انحراف و سلب توجه از هدف اصلی اش که خداشناسی باشد را به خود نمی دهد.
او به جایگاهی میرسد که بتواند فروتنی و عفت و عضت نفس را در زندگی زمینی شناسایی کرده و دریابد که تنها در مقابل خدا مسئول است نه در برابر کسی یا چیزی که در تعلق به اقلیم جسمانی است. عزیزان، بستگان و خانواده ی او منظرهای خدا در زندگی او هستند که آینه ی زندگی در این جهان و این کالبدها منعکس کرده است تا در خدمت سوگماد، مقام متعال کل عالم درآیند.
او به زودی در می یابد که فروتنی نقطه ی متقابل نفس تحتانی است. او اجازه نخواهد داد این نفس بر سر راه رسیدن او به سوگماد و مراتب آگاهی آسمانی قرار گیرد. او میداند که خود ستایی تنها دامی است که کـَل نیرانجان همواره در سر راه او می تند و بردگی نفس همان بندگی کـَل و عملی بس حماقت بار است.
او به قوه ی تمیزی دست می یابد که تفاوت بین همه ی ظرایف را در خواهد یافت و خواهد دانست که نیک و بد، زیبایی و زشتی و گناه و ثوابی وجود ندارد. اینها همگی مفاهیم ذهنی بوده و در تعلق نیروهای دوگانه ی عوالم مادی قرار دارند. با درک و تشخیص این واقعیات، از دام کل رهایی حاصل می کند.
اکنون او آماده ی ورود به اقلیم خدا و اقیانوس عشق و رحمت است.
او به خود اک بدل خواهد شد.



منبع: شریعت کی سوگماد- جلد اول
نوشته شده توسط مگه فرقی هم می کنه ! در چهارشنبه 1385/02/27 |
یکی بود یکی نبود:

در ابتدا فقط سوگماد بزرگ، خدای خدایان، مطلق مطلقین، مقدس مقدسین، رحیم رحیمان، قادر مطلق، حاضر مطلق و عالم مطلق تمامی کائنات حضور داشت.
در ابتدا او در خواب بود، در اقیانوس عشق و رحمت، عرصه ای که نه پای آدمی بدانجا رسیده بود و نه هیچ فرشته ای در آن بسر می برد. هیچ جنبشی دیده نمی شد. آن نه یک سرزمین است نه مکان و جایگاه، بلکه اقیانوس عظیمی از شکوه و عشق است. واقعیت تمامی واقعیات، عرصه ی سکونت سوگماد، آن یگانه ی قدیم که همه ی مخلوقات، وجود ها و آدمیان طی اعصار بیشمار نیایش کرده اند.
آن در ابتدا الفی بود که خفته بود، اما در همان خواب هم بر وجودهای عظیم، عناصر و مخلوقات تمامی کائنات حکم می راند. صلح و شادی بر همه جا حاکم بود و نگرانی چندانی از بابت حیات و معلولاتش برای سوگماد وجود نداشت. بوستان مقدس حکمت اسرار در آلایا لوک از شعف انباشته بود و وجودهای عظیمی که در آن بسر می بردند با آن مشغول، در حالیکه سوگماد همچنان در خواب رویای جهانهائی تازه می دید.
در عمق ابدیت اقیانوس عشق و رحمت، سوگماد جنبشی کرد و خود را از خواب فرا خواند. لرزه های سهمگین به سوی کائنات فرود آمد و آسمانها و وجودهائی را که در باغ های مقدس آن بسر می بردند به رعشه در آورد. آنان درنگ کردند، آنگاه با شگفتی شکافته شدن گنبد آسمان ها را نگریستند. همه از غضبی که در ظاهری انباشته از رعدهای غلطان و با پژواکی خرد کننده جهان های بهشتی را به دو نیم تقسیم می کرد، در حیرت شده بودند.
سوگماد خود را بیدار کرد و به درون گستره ای که در زیر اقلیمش پدید آمده بود نظر انداخت. آنگاه مخلوقاتش را دید که به بازی و سرگرمی مشغولند و از آنچه می گرفتند به یکدیگر ایثار نمی کردند. نجوائی کرد و کلمه به سوی جهان جهان ها روان شد.
عالم به لرزه در افتاد و روح ها در جستجوی پناه به پرواز در آمدند، اما مامنی نمی یافتند. در برابر سوگماد مقتدر، خدای خدایان ایستادند، لرزیدند و گوش فرا دادند << آنگاه که باید تسلی و حیات به یکدیگر ایثار می کردید، به بازی مشغول شدید، اینک باید با بسر بردن در کاخ هائی که در زیر آماده کرده ام درس حقیقت بیاموزید. در منزل پدر! هرگاه که آماده شدید به خانه باز خواهید گشت.>>
هیچیک نمی دانست صدای پروردگار چه می گوید. اما همه ی کسانی که صدای آن را شنیده بودند، در شگفت شدند. او مقرر کرده بود که جهان هائی تازه بیافریند تا هر روحی دوران جوانی اش را در آن بسر برد، رشد کند و شکوفائی معنوی حاصل کند، تا طبیعت حقیقی خود را در ماموریتی در سراسر کیهان های خدا بیاموزد.
در ابتدا تمامی آنچه تحت جهان آتما (آتما به معنای روح) قرار داشت، فقط اک، روح الهی بود که در گستره ی خالیائی عظیم حرکت می کرد. همه چیز عاری از حیات بود و در آرامش و سکوت. خلاء و تاریکی در بی کرانی زمان و مکان جای داشت. فقط قدرت متعال، اک، جوهره ی قائم به ذات سوگماد در تاریکی خلیجی از هیچ در حرکت بود.
آرزوئی بر سوگماد آمد تا نگاهی بر ژرفائی که بیرون از کیهان های نور و صوت بود بیاندازد. میل کرد تا جهان های تازه ای بیافریند و جهان های زیر طبقه ی آتما راخلق کرد. آرزوئی بر آمد تا دابره البروج و صور دوازده گانه ی فلکی را بیافریند و موجودات زنده را در یکایک آنان جای دهد.
این آرزو بر وی آمد که خورشید، ماه، سیارات و سایر جهان های این خالیا را بیافریند و بر یکایک آنان حیات دمید. در هر یک از آنها کالبدی از خاک جای داد. اما به آفرینش زمین اشرف مخلوقات را عطا کرد و آن را انسان نام نهاد. لذا در ابتدا فقط اشکال بدوی حیات در زمین بودند.
گاز هایی را که هیچ شکلی نداشتند و در سطح زمین پراکنده بودند برگرفت. از آن گازها طبقات، کیهان ها، جهان ها و سیارات، منجمله زمین شکل گرفتتند.
گازها جامد شدند تا جهان ها و آسمان های آنها را تشکیل دهند. از میان آنها آب و جو هوا پدید آمد، و تاریکی حکمفرما بود. هیچ صوتی شنیده نمی شد چون اک هنوز به دورن جهان های زمان و مکان وارد نشده بود.
بعد از آفریده شدن جو، سوگماد گازهای بیرونی و آب ها را شکل داد که چهره ی همه ی جهان ها را پوشانید ولیکن هنوز هیچ اثری از خشکی ها دیده نمی شد. آنگاه سوگماد نگاهی دیگر افکند و در رویا شد تا ببیند برای جهان هائی که بیرون از قلمرو خود آفریده بود چه تدبیری بیاندیشد!
به آفتاب امر کرد نورش را نثار کند و پناد ( به معنای اتمسفر یا جو محیط بر سیاره) را دستور به باز شدن داد تا رخصت دهد شعاع های نور آفتاب به درون تاریکی جهان ها بتابد. نور در تاریکی نفوذ کرد. و آن را روشن و درخشان نمود، سوگماد اجرام گردانی را در فضا آفرید و درون کیهان ها ، سیاره ها، منجمله زمین آغاز به گردش به دور خورشیدها کردند و بدین ترتیب مقاطعی از روشنائی و تاریکی پدید آمد.
نور خورشید و حرارت جو به هم آمیخت و به جهان گرما بخشید. در نتیجه حیات پدیدار شد.
اک به درون این جهان های زمان و مکان راه یافت تا بذر حیات را در این اشکال بکارد.
سپس سوگماد گازهای درون این هیئت های جهانی را به جنبش در آورد و خشکی ها را از درون آب ها پدید آورد. حیات درون آب ها جوانه زد و هنگامیکه نور خورشید بر گل حاصل از آمیزش آب و خاک تابید، تخم های کیهانی را که اک در آن تعبیه کرده بود بارور کرد و اشکال زنده پدیدار شدند.
باز هم آفتاب به درون خاک سرزمین ها نفوذ کرده، تخم های بیشتری از آنچه را که اک کاشته بود به جنبش در آورد و باعث تشکیل صور دیگری از حیات موجودات زنده شد.
این اشکال حیات بسیار بودند و یوگا ( به معنای عصر و دوره) بعد از یوگا بر سطح خشکی ها و دریاها می خرامیدند. آنگاه سوگماد نظزی دیگر انداخت و دریافت که کالبد دیگری هم لازم است تا آخرین حلقه ی زنجیره ی حیات را کامل کند، سلسله ای که از جماد آغاز و به روح الهی ختم می شود. امر کرد که اشرف مخلوقات بصورت کالبد پدید آید و آن را در هیئات ست نام آفرید که نخستین تجلی مقام متعال در صورت کالبدی است و او را از قدرت فرمانروایی جهان های ماتحت طبقات بهشتی برخوردار کرد.
آنگاه کارکنان معنوی دست اندر کار شدند، انسان را آفریدند و درونش جوهره ای زنده و جاویدان تعبیه کردند که روح نام داشت. اینگونه بود که انسان همچون خدائی زنده تجلی یافت که حکومت بر جهان های معنوی، قدرت های عقلانی، نیروهای جسمانی و روح را در اختیار گرفت. او در جهان ها خرامیدن آغاز کرد و از موجودات کوه و دشت، میوه ی درختان و محصول خاک برای غذا سود جست.
سوگماد تعالی با روح ها و فرشتگان اینچنین سخن گفت: << همه ی آنانی که در دشت های بهشت به بازی مشغول بودند به زمین نزول کرده در کالبدی جسمانی نسخ خواهند یافت. اربابان کارما به هر یک از آنها سهمی از آدی کارما خواهند داد که در خلال زندگی هایشان با خود حمل کنند. هر یک از کالبدی به کالبد دیگر خواهد رفت و تناسخ پس از تناسخ را طی خواهد کرد تا روزی فرا رسد که ما دوباره در شکل کالبدی با یکدیگر ملاقات کنیم و در آن لحظه من در کالبدی به نام ماهانتا با او دیدار خواهم کرد. تنها آنگاه که او به درجه ی کمال رسیده ، و تمامی زنگار از وجودش زدوده شده و به بلوغ معنوی رسیده باشد می تواند به دشت های بهشت بازگردد و همکار من در اقلیم معنوی شود. تا آن روز اوقاتش را در قالب روح در جهان های زیرین سپری خواهد کرد تا احکام دینی اش را بیاموزد و سپس با آموزش و تحصیل در راستای هدف حقیقی اش به سرمنزل بهشتی عزیمت کند.>>
<<هر روحی که آفریده شد از میان آتش جهان ها خواهد گذشت و در دریای اشک، تقلای مرگ و نا خوشنودی غرق خواهد شد تا روزیکه فریاد برآورده و مرا ندا کند تا به فریادش رسم. تا روزی که تزکیه نشده باشد، تا روزی که آئین عرفان را بجا نیاورده و از غار آتش و دریای سکرات مرگ عبور نکرده باشد از دیدن روی من محروم خواهد ماند.>>

جوهر های زوال ناپذیری که روح نام داشتند زانو زدند و ناله و شیون غم و اندوهشان به آسمان ها رسید. سوگماد اوامرش را صادر کرده بود که آنان به ژرفای آتش، خاک و هراس فرو شوند تا انضباط لازم را دریافت کرده و در بازگشت به همکاری برای مقام متعال بدل شوند. زندگی در ابدیت، لذت، بازی و زضایتی بود که هیچ موجود فناپذیری نمی تواند تصورش را هم داشته باشد. مبادله ی این زندگی با نکبت و ناخوشنودی زندگی در جهان های پایین و بار کارما بیش از آن بود که روح ها بتوانند تحمل کنند.

سوگماد چشمانش را فرو بست و دوباره در رویا شد. ناله و شیون روح ها به او نرسید. رویاهائی که به ظهور رسیدند جهان های زیرین را محقق نمودند. سوگماد دست به آفرینش زد و از آفرینش او تجلی خودش به ظهور رسید، همان مقام الهی عظیمی که به ست نام مشهور شد. او آنچنان عظیم است که معدودی که به وصالش نائل می آیند چاره ای ندارند جز این باور که آنجا منزلگاه مقام تعال و پروردگار پروردگاران است.
بستر بهشت شکافت و همه ی روح ها از میان طبقات و نواحی نور، تاریکی، غرش بادهای وحشی و کیهان های بهشتی سرنگون به زیر افتاده و در میان جهان ها فرو شدند. مالا هر یک در نقطه ای از جهان ماده فرود آمد - بعضی از آنان در سیاراتی تازه پدید آمده ای چون زهره، مشتری و زحل و سایر جاهایی که آدمی از دیدگاه جهان ناچیزش زمین، نامی بر آن نهاده است فرو آمدند. بسیاری از آنان نیز به سیاره ی زمین آمدند و آگاهی انسانی را تاسیس کرده و در معبد خاک و کالبد آدمی لباس اندوه و ناخوشنودی بر تن کردند و با بر گرفتن کارما سرنوشتی بر خویش مقدر کردند تا روزی که هر یک بتواند به منزلگاه بهشتی خود بازگردد.
بعضی کالبد انسانی بر خود پذیرفتند، و دیگران در قالب آگاهی سنگ، صخره، معدنیات، پرندگان، حیوانات و ماهیان پدید آمدند. ولیکن تمامی تجلیات سوگماد آگاهی جهان های تحتانی را دریافت کردند.
سپس نوبت به فرمانروایان چهار طبقه ای رسید که در جهان های زمان و مکان منسوب شدند. اما پیش ار آنها سوگماد خود را در آخرین طبقه ی بهشتی متجلی کرد و او را ست نام، خداوند متعال تمامی جهان های کیهان های تحتانی نامید.
تحت فرمانروائی این سلطان متعال ، سلسله مراتب معنوی سوهنگ، رامکار، امکار و جات نیرانجان تشکیل شد و هر یک به ترتیب تا آخرین طبقه ی مادی در کیهانهای تحتانی جای گرفت. در راءس این جهانهای مادی شاهزاده ی تاریکی منصب خود را اشغال کرد که عنوان وسواس الخناس به وی داده شد تا روح ها را وسوسه کند. او کَل نیرانجان است.
نیرانجان قدرت کاذبی است که نماد منفیت است. او اهریمن است و نیروئی است که روح را بر این باور نگاه میدارد که شادی در زندگی دنیوی نهفته است. او شیطان جهان های روانی است. تمامی کسانی که وسوسه های را پذیرا شده و به آن تن در می دهند در آتش شکنجه ی چرخ آئواگائوان یا چرخه ی آمدن و رفتن باقی خواهند ماند. این همان چرخه ی بی پایان مرگ و تولد ، حلول مکرر و تناسخ روح است.
نیرانجان قدرت ذهن کیهانی است. او منشاء قدرت روانی است و کسانی که در جهل بسر می برند به نجواهای شیرین او گوش امید می سپارند. او به خودستائی آگاهی انسانی پاسخ می دهد. اما هرگز موفق نخواهد شد چون روح هایی که در دام تاریکی کیهان او گرفتار شده اند روزی دست از غفلت خود بر کشیده و به خانه ی بهشتی شان باز می گردند و در جوار سوگماد منزل می گزینند. در آنجا به کارکنانی در عرصه ی معنوی بدل گشته و در نقطه ای از جهان های نور و عشق به خدمت مشغول خواهند شد.
روح هایی که از انگشت خطاب نیرانجان به سوی مذاهب تشکیلاتی پیروی می کنند از مسیر خدا منحرف می شوند. هیچکس جز استاد حق در قید حیات که به جهان های زیرین نزول کرده تا به روح ها فرصت بازگشت به بهشت را ارزانی دارد شایستگی ارائه ی این فرصت را ندارد. همه ی دیگر مدعیان پیامبران دروغین اند و اعتناعی به آنها نخواهد شد.
کسانی که گوش به سخنان نیرانجان می سپارند، فریب پیامبران دروغین را خورده اند. نجواهای شیرین این نابغه ی کیهانی منفی در صدای کسانی شنیده می شود که ادعا می کنند پیامبران زمان ، موعظه گران، مقامات مذهبی و کشیشان و کاهنین و نمایندگان مذاهب اصولی فرسوده هستند.
زینهار که آنها شما را اغوا می کنند که گوش فرا دهید تا راهتان را به سوی کل نیرانجان منحرف سازند، که او حاکم تمام سیارات کیهان تحتانی است. هرگز سخن از موفقیت در اک بر زبان نیاورید که این ادعا فقط ارمغانی از مصیبت نصیب چلا (به معنای طلبه ی طریق اکنکار) خواهد کرد. نه از دست یابی سخن بگویید و نه از فقدان، این عمل تنها موجبات تاخیر شما را در اکتسابات معنوی فراهم خواهد آورد.
این شیوه ی کل است. وظیفه ی او توقف شکوفائی معنوی روح و وظیفه ی روح عقیم کردن کوشش های کل است.
آگاهی انسانی قربانی مسکرات است چون کل آگاهی آدمی را از انواع اشتیاقات و نفسانیاتی که زائیده ی وضعیت های گوناگون ذهن و عاطفه ی اویند انباشته می سازد. سمی ترین این وضعیت ها عبارتند از ترس، خشم ، نگرانی، عواطف ناشی از احساسات و رشک. تراوشات مخربی که توسط این وضعیت های ذهنی - عاطفی آرایش می پذیرند همچون حائلی سهمگین مجرای نیرومندی و حساسیت نژاد بشر را مسدود می سازند. تجلیاتی که از مخلوقات وحشت زده بهنگام کشتار آنان ساطع می شود به وخامت تاثیر خدعه های کل بر آگاهی انسانی کمک دو صد چندانی می کند.
حقیقت تنها برای کسی قابل درک است که در وضعیتی گوش به زنگ بسر می برد. بنابراین هیچ یک از کسانی که در شرایط فراموش کاری قرار دارند به آن دسترسی نخواهند داشت. حقیقت فراسوی چیزی نهفته نیست بلکه در عمق آن قرار دارد. از برای یافتن آن باید به سختی تقلا و جستجو کرد و تلاشی صادقانه به ظهور رسانید. زیرا درک حقیقت تنها برای کسی میسر است که آگاهی اش در اثر رنج ها و محرومیت ها آمادگی تشخیص آن را کسب کرده باشد. همواره این گونه به نظر می رسد که حقیقت پشت پرده ای پنهان و از دید ناباوران مخفی است.
در ابتدا روح ها جز اندکی در جهان های زمان و مکان نیافتند. جائی که نامحدود است، مرزی وجود ندارد. جائی که زمان تنها معیار تغییر در کیهانی بلاتغییر است، عمر معنائی ندارد و آنجا که حیاط تپشی انهدام ناپذیر از انرژی، گرما و سرماست، مرگ بی معنی است. نه صبحی وجود دارد، نه ظهری و نه عصری ، زیرا آنچه همیشه بوده است، همواره خواهد بود و عالم همین است که هست.
همانگونه که برای روحی که یه شناخت خود نائل شده است ، آغازی نبود، پایانی هم نیست. اما با حیات درون جهان های ماده انرژی ، مکان و زمان، هر روحی دریافت که تغییری مداوم در ظاهر اشیا در حال ظهور است که همواره بوده و همواره خواهد بود. این تغییرات تنها در محدودیت دریافت های ناچیزی رخ می دهد که به زندگی در کالبد انسانی اطلاق می شود و تولد و رشد، تکامل و توسعه، عمر و مرگ نام دارد.
در طی اعصار طولانی در کیهان مادی انفجاری حیرت آور رخ داد که سرنوشت خورشید ها را دگرگون ساخت. یکی از خورشید های کوچکتر که شراره ی سفید و درخشانی از خورشید اصلی بود، در تاریکی رها شد و دنباله های پهناور و روشنی از خود باقی گذارد. اکنون با فاصله ی زیادی که از نور مادر گرفته بود، دیگر امکان بازگشت به سوی آن نبود و گستره های پراکنده ای از نور را تشکیل داد که در مداراتی نامنظم به دور ستاره ای که از آن جدا شده بودبه دوران در آمدند. باین ترتیب بود که جهان سیارات و ستارگان همجوارشان به عرصه ی وجود در آمدند.
آتش ذره های کوچکتری هم به دور از خورشید و در جوار جهان های دیگر افکنده شدند که متاثر از کشش دو جانبه در آسمان معلق و در مسیر خود به گردش پرداختند. اینها میلیون ها ذره از شراره های آتش بودند که پاره های پراکنده ای از منظومه های خورشیدی را ساخته و اکثرشان بی فایده بودند. بعد از سرد شدن، و تبدیل شدن به توده های کوچکی از آهن و سنگ، بیشتر این پاره ها یا به سوی خورشید و یا به سوی جهان ماده ی صلب که بعدها زمین نام گرفت بازگشت کردند.
کیهان در یک لحظه یا حتی میلیون ها سال متولد نشد، بلکه در طی اعصار بی پایان تکامل یافت و پاره هایش از صورت نخستین شراره های خورشید آتشین و مذاب به شکل جامد و پوسته ی سردی تبدیل شد که کوره ی داغی را در میان خود نگاه می داشت. آنگاه نوبت به برقراری قوانین تغییر ناپذیر کائنات رسید تا حاکم بر نظم و موجب هماهنگی در مسیر سیاراتی شود که بدور خورشیدهای پر حرارت در گردش بودند.
عناصر در درون خاک زمین و سایر سیارات بها یافتند. از میان قلب جهان انرژی ها، اوزان و هماهنگی هائی از قماش خدا بود جریان یافت و به تنها قماش ابدی همه چیز هستی بدل شد.
زمین هم مثل برادران سیاره ای دیگرش به دنیائی از نوع خود تبدیل شد - جهانی سرشار از نیروی حیات ، ولیکن هنوز تنها میزبان عناصر ساده بود و انرژی ها و تپش هایش بسیار سهمناکتر از اشکالی بود که در آینده قرار بود بصورت کالبد های حیوانات و انسان ظاهر شوند. این جهان سفرهای بیشماری بدور خورشید کرد، صد میلیون یا بیشتر. هیئت گازی شکلش به شکل مایع بدل شد و سطح آن به نیم کرات و قطب ها تقسیم گشت. شتابی در بین نبود لذا بر طبق قوانین سوگماد، این سیاره تنها در حال آمادگی برای میزبانی صورت های پیچیده تری از حیات بود.
اینچنین جهان تازه ای پدید آمد که تولد ، شباب، میانسالی، بزرگسالی و مرگ نمایشگر تغییراتی در ظاهر آن شد. انرژی خدای زنده اشکالی را ساخت که جهان را مهد حیات نمود، منزلگاه تمدن و گورستان کالبدها.اما هرگز روح هایی را که در تجلیات کالبدی اش دمیده بود در آن جهان استقرار مداوم نبخشید.
در روند این تغییرات، سوگماد نه چیزی را نابود کرد و نه چیزی از دست داد. او جهان را تنها به این منظور بنا کرد که روح هایی را که بدان وارد می شدند صیقل دهد. او زمین را مکانی برای سرنوشتی بس عظیم تر مقرر کرد و این مقصود را با نزول انرژی های اک از اقیانوس عشق و رحمت به مراتب دنیوی مقدر نمود.
مهاجرت کبیری که از عمق تاریکی تا اوج نور مقرر شده بود از دل خاک و از بطن لجنزار و مرداب آغاز شد تا مراحل خود را در صعودی بسوی اشرف مخلوقات، یعنی آگاهی انسانی طی کند. در دوره های حیات مخلوقات صاحب ادراک و در خلال تولد ها ، طی عمرها، به خواب رفتن ها و حیات دوباره ، منافعی منظور شده بود: با هر بار تولد دوباره صعودی به پله های بالاتر نردبان هوشیاری معنوی میسر می شد.
دریا به منزله ی مهد حیات برگزیده شد. جادوی انرژی های اک مجموعه های پیچیده از مادیزه ها و یاخته ای زنده را آفرید. تصرف چسبنده ی حیات و اصرار ذاتی یاخته ها برای هستی موجب تزویج آنان با یکدیگر شد و صورت مستقلی از حیات پدید آورد که تمایل به واکنش نسبت به محیط نشان می داد و از قدرت حرکت در آب و جستجوی غذا و تامین حفاظت برخوردار بود.
توده های مادیزه ها ( مادیزه به معنای مولکول) تکامل یافته و به تک یاخته ها و بتدریج به بافت های گیاهی آبزی تبدیل شدند. پس از گذشتن میلیون ها سال، از همین گیاهان صورت های کامل تری از نباتات، اسفنج ها و گل های عمق دریا پدید آمد. قانون اک دوباره به شیوه ی مرموز خود به جنبش در آمد و دریافت که این موجودات به اعضا و جوارح و ارکانی نیاز دارند. بعضی از آنان خاصیت تهاجم یافتند و از موجودات دیگری تغذیه کردند که برای بقائشان تنها به یاخته ها و گیاهان دریائی متکی بودند.
هوشیاری بر موجودات دریای نازل شد. این هوشیاری ناچیز با وجود بدوی بودنش ، به جانوران کوچکی که دفاعی در مقابل آرواره هائی که برای بلعیدن ماهیان بی خبر باز می شدند نداشتند، راه فرار را نشان داد. قامت و سرعت این نام آوران دریایی تا جائی افزایش یافت که اشتهائی بی سابقه به ظهور رساندند. این جانوران نیاکانان کوسه ها، نهنگ ها و سایر موجودات غول پیکر آب های عمیق شدند.
شماری از این موجودات عجیب به دنبال شکار آسان تر از دریا در آمدند. میلیون ها سال گذشت و حماسه ی مهاجرت آب زادگان و آب زیان از دریا به خشکی ادامه یافت. آب شش داران و باله داران به مرور زمان ریه و دست و پا در آوردند. بسیاری از آنان روی دو پا راه می رفتند، سرهای سوسمار گون شان عقب می ماند و دندان هایشان می درخشید. جستجوی غذا جانوران را به سوی جنگل های تاریک و نمناک سوق داد تا روزی که هر یک از تیره های آنان به پیکر مهیبی در پوشش های استخوانی بدل شد که تنها توسط چند واکنش تحتانی حیات کنترل می شد.برای ارضای گرسنگی سهمناکشان بقدر کافی حشرات خزنده ای به بزرگی گنجشک و حشرات پرنده ای که نوک تا نوک بالهایشان به یک متر می رسید یافت می شد. هر چیزی که راه می رفت، می خزید یا می پرید وسیله ی ارضای طمع این موجودات می شد.
اینها نیاکانان خزندگان بودند. قامت آنها به شش متر و محیطشان به پانزده متر بالغ می شد. دم آنان بسیار حجیم و جمجمه هائی بسیار بزرگ و شبیه به گاومیش بالغ، دندان های پهن به طول پانزده سانتیمتر و بسیار نیرومند داشتند. ناخن های پای آنها بیش از طول دندان پیش می رفت و خم می شد.
سایر تیره های جانوران هم تا به همین میزان ترسناک و مهیب بودند. بخاطر پوشش ضخیم استخوانی موجود در سطح پوست ، این جانوران به ندرت به یکدیگر حمله ور می شدند. شماری از آنان علف خوار و شماری دیگر گوشت خوار بودند. نیروی محرکه ی آنان از اشتهای پایان ناپذیر و ترس ناشی می شد. این موجودات همچون کوهی سست از استخوان و گوشت و دارای سیستم عصبی کند جانوران خونسردی چون خزندگان بودند.
دوران حاکمیت این هیولاها بر زمین میلیون ها سال طول کشید. معدودی از تیره های آنها به اژدها تغییر شکل دادند که در سطح زمین زندگی می کردند. اژدها های کوچکتر بر قلمرو هوا حاکم شدند. آنان بال در آوردند و به پرواز پرداختند. این تیره بسیار وحشتناکتر از تیره ای بود که بر زمین قدم بر میداشت.
آزمون اک در قالب این هیولاهای کریه ناگهان به پایان رسید. اژدها که میلیون ها سال بر عرصه ی زمین حکومت کرده بودند قادر نبودند با تغییرات سریعی که پیش می آمد انطباق نشان دهند. ظرف چند قرن منقرض شدند. کندی حرکت آنان مهاجرت را ناممکن کرده و هوش اندکشان یارای فهم خطری را که در پس این تغییرات آب و هوائی نهفته بود را نداشت. با شروع عصر یخبندان این هیولاها منقرض شدند.
اینک اک برای آزمون مخلوق دیگری آماده بود و برای نخستین بار به آنهائی رو کرد که سوگماد مورد لطف خود قرار داده بود.اینان مخلوقاتی بودند که در دوران حکومت هیولاها قربانی ترس و وحشت شده بودند و از روزی که زائیده شدند تا مرگ تحمل بار عظیمی از واهمه را تجربه کرده بودند. انهدام هیولاهای مرگ بار در جهان خشونت بار دیروز عصر دیگری را نوید می داد و اک زمین را
برای آزمون ارزشمندی اماده می کرد که سوگماد مشیت کرده بود و آن آمدن روح به دنیا بود.
هیبت عظیم سیاره ی زمین به اراده ی اک رو به نرمی و زیبائی نهاد و کوه هایش به جنگل ها و وصله های پر گل مزین شد.دره ها از پروانه ها و پرندگان خوش نوا انباشته بود. نور و سایه به صبحگاهان و شامگاهان عاریت داده شد. اینک پستانداران به دنیا قدم گذاشتند و پیشینیان نوعی را تشکیل دادند که نژاد امروزی بشر را هم شامل می شود.
اینها موجودات شیر ده بودند که طفلشان را درون بدن خود رشد می دادند در حالیکه هیولاهای پیشین تخم میگذاشتند. اینان به مواظبت از نوزادان خود می پرداختند، چون اکنون عشق به این جهان وارد شده بود. دوران پیش از آن عرصه ی وحشیگری سهمناکی بود که در آن اژدها و سایر جانوران نوزادانی را که تازه از تخم بیرون آمده بودند می بلعیدند.
البته هنوز دورانی نبود که بتوان آن را مملو از لطافت خواند زیرا هنوز جانوران درنده ای همچون گربه سانان، ببر دندان دراز، خرس و گرگ و سگ سهم سبیعت خود را ادا می کردند. گرازهای غول پیکر و ماموت های گوشت خوار هم بر آنها افزونی می کرد.
دو صنف بزرگ و معین از جانوران وجود داشت. یکی گوشت خواران که فقط از جانوران زنده تغذیه می کردند و مجبور بودند بخاطر بقاء خود اقدام به کشتار نمایند و صنف دیگر جانوران ترسوئی که از زمین تغذیه می کردند. نوع بشر از صنف دوم بود که در اصل برگخوار بود و از واهمه ی برخورد با جانوران درنده که برای شکارش کمین می کردند، ماءمن درختان را ترک نمی کرد.
روح هایی که به این محیط تحتانی وارد شده بودند می بایست کالبدی از گوشت و خون برگیرند تا بتوانند در ارتعاشات جهان ماده هستی داشته باشند. اما جائی برای زندگی آدمی وجود نداشت زیرا دائما قربانی درنده خویی جانوران گوشت خوار قرار می گرفت. او مانند سایر مخلوقات صاحب پنچه ها تیز، دندان های ستبر و دراز و قدرت عضلانی سهمگینی نبود. نیروی او برای مقابله با آنها کفایت نمی کرد.
اعماق آبها هم ماءمن او نبود. در آنجا هم طعمه ی گوشت خوارانی می شد که در صدد او بودند که او را از هم بدرند. جنگل ها انباشته از مارهای عظیم الجثه و حشرات مهلک بود. در مرغزارها هم گرگ ها جولان می دادند. در کل عرصه ی زمین محل امنی برایش وجود نداشت تا سر در آن نهد و بخسبد. تنها یک محل امن برایش وجود داشت و آن هم در میان شاخه های درختان بود.
باین ترتیب او خانه ی خود را بر فراز شاخه های درختان ساخت تا طعمه ی شکارچیانی نشود که جانش را تهدید می کردند. اما او یک صورت بدوی از پستانداران نبود بلکه روح و شکل انسان بود. او توانست قابلیت خیره کننده ای از خود توسعه داده و با سرعتی شگفت آسا در میان شاخه های فوقانی درختان تاب خورده و حرکت کند. اعصار زیادی سپری شد و او همچنان ساکن سرشاخه های جنگلی باقی ماند و به ندرت اقدام به ماجراجوئی در سطح زمین می کرد. خوراکش برگ درختان بود که نیاز به آب را نیز برایش تامین می کرد و بسترش را در نقطه اتصال شاخه های بزرگ درختان پهن می کرد. او نمایش بی پایان کشتاری را که بر عرصه ی زمین زیر پایش می گذشت نفرین می کرد. اما روزی فرا رسید که مجبور شد بر خاک زمین فرو آید و عموزادگانش را که هنوز بر شاخ درختان لانه می کردند ترک گوید.
ابتدا چهار دست و پا راه می رفت، اما بعدها ایستادن را آموخت و موجودی که تا آن روز یک مخلوق محسوب می شد به انسانی بدل شد که قادر به اندیشیدن بود و اندیشیدن حفاظت رابرایش تامین نمود. بر مبنای این پدیده، الگوی رفتاری معینی را توسعه داد که به آزادی اش منجر شد. دیگر هرگز برتری او مورد تهدید واقع نمی شد. دیگر برده ی دشمن نبود، چون دشمنان او چیزی جز جانوران جنگل ، پرندگان هوا و ماهیان دریا نبودند.
آگاهی انسانی پا به عرصه ی وجود گذاشت و آدمی اشرف مخلوقات زمین شد.
او اندیشه را پرورش داد و قابلیت استفاده از آن در وی رو به توسعه نهاد بطوریکه برای حفاظت خویش از شکارچیان محیط تدابیر لازم اتخاذ کرد. در غارها خانه ساخت و از شاخه های درخت و سنگ، سلاح. او دریافت که جنس موءنث تولید مثل می کند و در گروه های متشکل از خانواده به زندگی پرداخت. در ابتدا جنس مونث با زور تصاحب می شد، زیرا هنوز آدمی موجودی خشن بود که به گذشته های خون آلود نژاد بشر تعلق داشت. یک فرد به عنوان رئیس ایل یا قبیله برای سرپرستی خانواده ها برگزیده و قبیله به فرمان او اداره می شد.
تمدن در اشکال بدوی خود پدید آمد و نخستین استاد حق نیز به ظهور رسید که نام هم نداشت. اهمیت او برای نژاد بشر در این بود که مسئولیت تامین نیازها و دادن تسلی و حکمت به آنان به عهده ی وی واگذار شده بود.
بشر اولیه می پنداشت که سنگ ها و درختان جایگاه اشباحی بودند که تحت فرمان وجود محیرالعقولی بسر می بردند که بر همه چیز حکم می راند. هویت روح در آدمی تا به درجه ای از تعالی نرسیده بود بفهمد و بداند در جستجوی چیست. اما روح به زندگی در کیهانی مجاب شده بود که قوانینش با جهان او تفاوت داشت.
جهان پلارا (پلارا نام نخستین سرزمین متمدن زمین است که انعکاس یکی از معروفترین باغهای بهشتی، یعنی باغ عدن در آن امکان ظهور یافت) که میزبان نژاد آدم در باغ عدن بود در فاصله ی عظیمی از سایر خشکی ها در افق زمین می درخشید. اقلیم تمدنی که عرصه اش از دریای بزرگ شرق تا اقیانوس غرب گسترده شده بود و بخاطر سرزمین های عظیم جنگل شمالی، جانوران سرد سیری و صحرای مخوف سرزمین های پر نعمت شرقی اش شهرت داشت.
این سر آغاز نژاد آدم در زمین بود. از میان اعصار کهن و پیش از طلوع تاریخ مدون، در اقصی نقاط حاشیه ی غربی قاره های بهم پیوسته ی اروپا، آسیا و آفریقا نژاد پلاریا بنام بنی آدم بسر می برد که پوستی روشن و مایل به رنگ مس داشت. او از درون جنگل ها بیرون آمد و روی دو پا راه می رفت. نخستین صورت نیایش را در مقابل قدرتی درخشان برگذار کرد که اهریمن تاریکی را بر میزدود.آن قدرت همچون چشمی زرین و چرخی در شکوه نور بارش از جهان زیرین سر بر می آورد و گرمای تن شاهانه اش را بر زمین گرسنه ارزانی می داشت.
نخستین بشر پلاریائی آدم ابوالبشر بود که بر قله ی تپه ای می ایستاد. اید ( واژه ای که در شریعت به معنی هوا، همسر آدم آمده است) همره مونث او با سری فرو آمده پشت سرش می ایستاد در حالی که او با خورشید - خدای خود راز و نیاز می کرد. بخاطر خوراک ، حفاظت از رنج و دشمنان و سلامت زنش دعا می کرد.
همه ی خواسته هایش اجابت شد مگر رهائی از رنج و عواطف . خطر را هنگامی شناخت که مخلوق دیگری از درون جنگل سر برآورد که مانند خودش بر دو پا راه می رفت و خواهان زوجه اش شد. نبرد سختی در گرفت و آدم سرانجام پیروز شد و دشمن را شکست داد. او ابتدا صاحب یک پسر و بعد پسر دیگری شد، و این آغاز تاریخ بشر بود.
اندک اندک ساکنین جنگل گرد هم آمدند طوایفی را تشکیل دادند. به آهستگی جنگل ها را خلوت کردند، جانوران و درندگان را فراری دادند و تولد تمدنی در کنار رودخانه ای بزرگ را باعث شدند که درون قاره ای بنام آسیا جاری می شد.
مالاتی نخستین استاد حقی بود که از جانب سوگماد به این سرزمین گسیل شد تا اولین درس علم خدائی را به بنی آدم بیاموزد.
گروه های آدمیان از هم جدا شدند، با یکدیگر بر سر زمین های زراعی جنگیدند و به تجارت زنان و بردگان پرداخته و ستیز بر سر سنگ های قیمتی اندکی که داشتند را آغاز کردند. اندک اندک اک دست اندر کار ظهور تیره های دیگر شد.سپس انسانی پا به عرصه گذاشت که هایپربوریان( ساکن دورترین نقطه ی شمالی زمین - فرهنگ انگلیسی فارسی آریان پور) نام داشت. این تیره دومین ریشه ی نژادی نوع بشر بود.
نژاد هایپربوریان طایفه ای از شمال بود و در سرزمینی ساکن شد که آفتاب هرگز در آن غروب نمی کرد. رگبارهای سهمناک جنگل های عظیمی ساخته بود. باد شمال هرگز قلب این اقلیم را لمس نمی کرد و صورت آدمی در مقابل تابش نور آفتاب و گرمای جنگلی به تیرگی می گرایید.
نژاد پلاریائی اهل زراعت، چوپانی و شکار بود اما نسل بعدی به هویت دیگری تعلق داشت که مبادرت به بنا کردن شهرها و استقرار تمدن در قلب جنگل های استوایی کرد . او برای جنگیدن سلاح ساخت و برای حمل و پخت خوراک خود ظروفی ساخت. پادشاهی را هم انتخاب کرد تا بر سرزمین عظیم ملنی بورا ( امپراطوری عظیمی که به هایپربویان ها، ریشه ی دوم نژاد نوع بشر تعلق داشت. این امپراطوری یک صد قرن طول کشید و توسط پادشاهان وارکاس حکومت می شد- فرهنگ لغات اکنکار) حکومت نماید.
این امپراطوری صد قرن به طول انجامید و توسط سلاطین خونخوار وارکاس اداره می شد. ملنی بوریان ها که رنگ پوستشان سیاه شده بود، از شن زارهای آن سوی مرزهای شمالی جنگل ها گذشتند و قبیله های آدمیانی را فتح کردند که پوستشان سفید بود.
آنگاه اسیران خود را به بردگی گرفته و وادار به کار در مزارع ، کارگاه های تولید اسلحه و خانه های اشراف کردند. پادشاهان وارکاس با استفاده از وحشتی نامرئی به نام سحر حکم می راندند: معجزاتی که قدرت حیرت انگیزشان نه تنها تا بدان روز دیده نشده بود، بلکه تا قرن ها بعد هم مورد شناسائی واقع نمی شد.
پادشاهان وارکاس از این نیروهای اهریمنی به منظور تسلط بر پیروان، اسیران و بردگان خود استفاده می کردند. آنان بر توده های مردمان نفرین نازل کرده و داد و ستدهای شنیعی با ارواح مردگان داشتند. بعضی از آنان بعد زمان را نیز فتح می کردند و می توانستند قرن ها عمر کنند. ابزار حکومت آنان کاهنینی بودند که زوآجیر نام داشتند. این کاهنین از اربابانشان هم کریه تر بودند.
ستمگری آنان در حدی بود که هیچ فرجه ای برای کسی که در نبرد اسیر شده بود قائل نمی شدند.قربانی یا کشته یا با سرنوشتی به مراتب ترسناکتر از آنچه در تصور می گنجد مواجه می شد. اگر به خدمت در اصطبل یکی از اشراف زادگان و یا بیگاری در خانه ی آنان می پرداخت حقیقتا از سعادت یافتگان محسوب می شد.
استاد حق در قید حیات در آن عصر کای کوآس (کای کوآس، استاد حق در قید حیات در زمان حکومت سلاطین ظالم و قدرتمند وارکاس که عاقبت توسط آنان دستگیر شد و به قتل رسید) نام داشت که در خفا زندگی می کرد و اکنکار را آموزش می داد. وارکاس ها او را یافته و به قتل رساندند.
این عصری بود که در آن آدمی عملا آدم خواری می کرد ، زیرا که به تازگی از جنگل گریخته و می پنداشت همه ی زندگان دشمنان مهلک اویند. او معتقد بود که برای بقا می بایست به خدای خود، خورشید خدمت کند و شب هنگام حکم نابودی خدایش را داشت. صبحگاهان که دوباره از افق بر می خواست، نیایش کننده هایش می دانستند که آفتاب بر دولت تاریکی و اهریمن چیره شده است.
علاوه بر آن یک عقیده ی ساده در میان آنان رواج داشت مبنی بر اینکه اهالی شمال با پوست کمرنگشان اهریمن اند و بنابراین باید مورد اسارت و بردگی قرار می گرفتند. وارکاس ها جهان را فتح کردند و به عنوان نخستین نژادی که به هم نوع خود یورش برده و به زور شمشیر بر آنان حاکم شدند به شهرت تاریخی رسیدند.
چندی بعد قدرتشان در جهان شناخته شده ی آن روز روبه زوال گذاشت، زیرا اک تیره های تازه ای را برای آزمون آماده کرده بود . آنگاه نوبت به سومین ریشه ی نژاد بشر یعنی لموریان ها( لموریان ها، نژاد سوم بشر، مردمی بسیار معنوی و متمدن که در سرزمینی به نام لموریا واقع در قره ی مو زندگی می کردند.) رسید. این یک نژاد نو بود که در سرزمین لموریا بسر می برد. پوست بدنش قهوه ای رنگ بود و زمینه ی مساعدی برای استقرار تمدن داشت.
لموریان ها شکوهمندترین تمدن را در جهان برپا نمودند. این تمدن در قاره ی عظیم مو (سرزمین مادری زمین در تمدن لموریا.) واقع در اقیانوس غربی شکوفا شد و با شعبات بسیار و امپراطوری های کوچکتر به دور تا دور کره ی زمین گسترش یافت. طبیعت آن چشم اندازی استوایی با دشت های وسیع داشت. دره ها و فلات ها از سبزه ها و مزارع کشت شده سرشار بود. فقط تپه های زیبا و ارتفاعات کم به چشم می خورد و کوه بلندی در این سرزمین دیده نمی شد. چون قله ها و سلسله کوه های مرتفع هنوز از دل زمین به بیرون رانده نشده بودند.
هوا ملایم بود، گیاهان دائما شکوفه می کردند و زندگی برای میلیون ها ساکن قاره شادی و سبک بالی محض بود. کل تابعین سرزمین از ده طایفه تشکیل شده بودند که هر یک استقلال کامل داشت ولیکن همگی تحت فرمانروایی یک امپراطور به نام رامو (امپراطور مو یا لموریا، سرزمین خورشید که نماینده ی مقام متعال برای لموریان ها بود ولیکن نیایش نمی شد.) عمل می کردند. نام این سرزمین را امپراطوری آفتاب نهادند.
رامو نماینده مقام متعال بود، اما نیایش نمی شد و خدا بواسطه ی نماد های معینی نیایش می شد و همه می دانستند که روح جاویدان است و مالا به منشاء بازگشت می کند که از آن آمده است.
حرمت مقام متعال برای لموریان ها به میزانی بود که هرگز نامش را به زبان نمی آوردند و حتی هنگام دعا با استفاده از نماد ها به نام او اشاره می کردند.
هرچند را، یا آفتاب واژه ای بود که صاحب جمیع صفات حضور تعالی در زندگی آنان محسوب میشد.
ساکنین مو از درجات اعلای تمدن و روشنگری برخوردار بودند. طبعی ملایم و روحیه ای صلح آمیز داشتند و نشانه ای از وحشیگری در رفتار اجتماعی شان دیده نمی شد. به عنوان تبعه ی امپراطوری عظیمی که از طلوع آفتاب تا طلوع آفتاب گسترش داشت (سرزمینی که آفتاب در آن غروب نمی کرد) همگی تحت محافظت مو، سرزمین مادری زمین قرار داشتند.
نژاد حاکمه ی مو چهره ای زیبا و قامتی برازنده داشت: پوست زیتونی، چشمان درشت و سیاه و موی مشکی و صاف. نژاد های دیگری در مو ساکن بودند مثلا نژاد زرد، قهوه ای یا سیاه ولیکن حاکمیت نداشتند. آنان دریا ها را می پیمودند و سرزمین های جدیدی کشف می کردند، در آنها ساکن شده و اجتماعاتی را تاسیس می کردند، معابد عظیم، ک