تبليغاتX
راهی به لایتناهی -
 
دوران عجیبی بود
انگار در دو راهی بودن و نبودن ، در دو راهی جستجو، بین شک و تردید.
سوالی که همیشه هزار بار از خودم می پرسیدم: آیا این راه حقیقیه؟ آیا این راه کشف خداست؟ آیا...آیا...آیا

زمانی نسبتا طولانی گذشته از آتش سوزان درون من از برای خدا
امروز به آسونی به گذشته لبخند می زنوم به تمام شب بیداری ها، اضطراب ها و نگرانی که شاید هنوز هم همبسترم هستند نگاه می کنم
اما دیگه به بود و نبود حقیقت فکر نمی کنم ، و نه حتی به اینکه در این راه طولانی من کجام یا به کجا می رم ، نه به این دلیل که فراموش کردم، بلکه هزار بار آشفته ترم ، نه به این دلیل که درگیر زندگی شدم ، بلکه هزار بار آزاد ترم
تنها به این دلیل که دیگر برای من راهی متصور نیست و نه نگرشی به نهایت. تنها هست زندگی ، عشق، مبارزه مثل افسانه ها با روزمرگی ها، و حسی از دلتنگی دم غروب روی بلندی یه کوه، وقتی به دریای زیر پات نگاه می کنی

تازه درونم می فهمد وقتی اک (عشق یا هر چه بنامیش) به من می گفت: فقط باش

آری من فقط هستم و دیگر هیج نیست جز حسی از بودن ، عشق و عشق و عشق . . . . . .
نوشته شده توسط مگه فرقی هم می کنه ! در یکشنبه 1386/10/16 |